تبليغاتX
بارانی ترین نگاهم را به آسمان دوخته ام..
گوش فاصله ها بدهکار نیست

گوش فاصله ها از تهی بودن پر است

مرا برده اند به اعماق فراموشی

نشانی خاطره های به گل نشسته را می دهند

برایم سردترین آواز خاموشی را می خوانند...

نگاه هایی ناباورانه

دست هایی یخ زده

چه ماند از من؟!

نمی دانند نمی فهمند

که شکستند مرا...

چراغ هایی که پایان راهند

دم زدنشان بوی غربتی جاوید می دهند

فاصله ها....

ترس من اند.

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 11:47 |
هم مسیر مسیری بی خبر از انتها

عبور می کردم و عبور می کردنداز من ثانیه ها

ناگهان اما...

برگ های زرد زمین خورده ی خزان خزیده به راه

زردی خود را به آنها بخشیدند

ثانیه های من هم از زردی

تسلیم باد شدند فرو ریختند

من ماندم و صدای نفس های بریده ی باد

من ماندم و جسم زردوبی وزن برگ های تنیده به خاک

من ماندم و فصلی از جنس عبور.....

عبور....پا گذاشتن

بر آنچه که هست بر آنچه که بود

و شاخه های سرد درختان تهی

که انتظار بهاری دیگر را

ملتمسانه زمزمه می کردند....

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 11:39 |
شهرم...

تمام گلدان هایش پر از درد است

و گل هایش...

که هردم مرگ را بر خود می بویند

و من

عطر گل های اقاقی را

زیر دفتر های مدرسه

زیر باران

زیر قرآن می جویم

دلم دلگیر دلگیر است...

پرستوهای شهر من

پر پروازشان بسته به زنجیر است

شاید هم

پریدن را ز یاد بردند

و من

پرواز را

در قاصدک هایی

که بر دستان باد وارسته وآزاد

به هر جا می روند دیدم

دلم دلگیر دلگیر است

هوای شهر من از عاشقی سیر است...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 11:30 |
دریا...

آسمان رنگ موج های تنت را دارد..

تو به او بخشیدی؟!

نقش هم رنگ تنت را

توبه او پاشیدی؟!

دریا...

عشق من هم آبیست...

وسعتش

مرزهای ناپیداییست

عشق من هم دست هایش با توست

پاکی اش پاکتر از ساحل توست

لحظه ای می آیم

وقدم جای قدم های تو برمی دارم

ذره ذره

عشق را

به تو می پاشانم

در خروش موج هایت آن را

محو می گردانم...

آخر ای دریا

عشق من هم دست هایش با توست

پاکی اش پاکتر ازساحل توست.....!

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم دی 1390 و ساعت 15:45 |

طراوت نگاه بارانی ات

همه جا هست...

الا دل من

کاش سقفش روزنی داشت

قطره ای می آمد

ودلم را به نگاهت می دوخت

یا گره ای می زد کور

یا ز دست های تو ای سقف کبود

به دلم رنگ آبی تو را می بخشید...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم دی 1390 و ساعت 15:35 |


Powered By
BLOGFA.COM