گوش فاصله ها از تهی بودن پر است
مرا برده اند به اعماق فراموشی
نشانی خاطره های به گل نشسته را می دهند
برایم سردترین آواز خاموشی را می خوانند...
نگاه هایی ناباورانه
دست هایی یخ زده
چه ماند از من؟!
نمی دانند نمی فهمند
که شکستند مرا...
چراغ هایی که پایان راهند
دم زدنشان بوی غربتی جاوید می دهند
فاصله ها....
ترس من اند.
